سیدعلی سیدعلی ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

نی نی الهی من

خرید برای گل پسر

سلام مامان جون امروز شما 21 هفته و 5 روز داری یا به عبارت دیگه 5 ماه و 2 روز. آخر این هفته حدود 450 گرم وزن و 27 سانتی متر قد داری، مامان دورت بگرده تو این مدت هر وقتی که گیر می آوردیم می رفتیم برای گل پسری خرید می کردیم و تا الان خیلی از وسایلهاتو خریدیم که کم کم همین جا عکساشو برات میزارم. فقط مونده بود تخت و کمد که جمعه با مامان جون و بابا جون (مامان بزرگ و بابا بزرگ) رفتیم نمایشگاه نوزاد، کودک، نوجوان تو بازار مبل ایران. مامان اینا هم همون مدلی که ما قبلاً پسندیده بودیم پسندیدند. اما بابا جون گفت ویترین و تشک خوشخواب و ست تشک و ملحفه روی تخت و یه مبل کوچولوی ناز رو هم اضافه کنند و حسابی برای شما سنگ تموم گذاشتند. دست...
29 بهمن 1391

شرح حال من تا هفته 19

مامان جون توی این مدت اولین بار در 8 هفته و 2 روزگی حالم به هم خورد و من از این موضوع ذوق کرده بودم، آخه حس بارداری به آدم دست می داد  بعد از اون تا آخر سه ماهگی یه سه چهار بار دیگه این اتفاق افتاد. میخوام بگم شما خیلیییییییی پسر ماهی بودی و اصلاً مامانی رو اذیت نکردی عزیز دلم. راستی هر وقت ازت می خوام بهم نشونه ای بدی، یه جوری نشونه می دی (حتی تو همون هفته های اول) و خیال مامانی را راحت می کنی. یه چیز جالب دیگه اینکه شما به بوی بد خیلی حساسیت نشون میدی و اعتراض می کنی و در ضمن مشام من هم خیلی قوی تر شده که دیگه واقعاً بوی بد را غیر قابل تحمل میکنه بابایی از وقتی فهمیدیم شما اومدی، طبق کتاب ریحانه بهشتی آن چیزی که باید ...
29 بهمن 1391

سونوی سلامت (آنومالی)

چون انشاالله قصد دارم اگه شد به صورت طبیعی شما رو به دنیا بیارم دکترم رو از دکتر نبوی به دکتر کرم نیا تغییر دادم. اولین بار که رفتم مطب ایشون خیلیییی از ایشون خوشم اومد، خیلی مهربون و با حوصله به همه سوالاتم پاسخ داد، بعد هم برای هفته 19 برام سونوی سلامت نوشت. تو 18 هفته و 3 روزگی با بابایی رفتیم سونوی سلامت تا همه اعضای علی جونمون بررسی بشه که شکر خدا همه چی خوب بود و اون روز یک بار دیگه پسر گلمون رو رؤیت کردیم و این بار دیگه دکتر جنسیت را به طور قطعی گفت، هر چند که از نظر من و بابایی از اولش هم قطعی بود. راستی من که چیزی ندیدم ولی بابایی می گفت دیده بود که شما گل پسری هرچند که قبل از این سونو هم کلّی برای پسری خرید کرده بودیم، ا...
26 بهمن 1391

از 4 هفتگی تا 12 هفته و 4 روزگی

عزیز دل مامان و بابا سلام مامانی بعد از مدت ها بالاخره تنبلی را کنار گذاشت و اومد تا کمی وبلاگ شما را به روز کند. یه کم از اتفاقات این مدت بگم برات... بعد  از باخبر شدن از وجود شما عزیز دل، روز شنبه یعنی 29 مهر برای دکتر وقت گرفتم. وقتی رفتم تو اتاق دکتر، چون جواب آزمایش را از قبل دیده بود با خوشحالی گفت با خبرهای خوش اومدی، گفتم بلهههههه و حسابی از دکتر نبوی هم تشکر کردم و اون هم گفت من که کاری نکردم! همون روز دکتر برام سونوگرافی نوشت و یه نقطه ی خیلییییییی کوچیک رو نشون داد و گفت که کیسه آبته! من که چیزی نفهمیدم، اما گفت که شما 4 هفته ته (یعنی 10 روز کوچکتر از تاریخ طبق پری) و گفت حدود دو هفته دیگه دوباره بری...
25 بهمن 1391

خبر به بابایی

حالا ماجرای سورپرایز بابایی که از اومدن عزیز دلمون بی خبره بعد از کلی فسفر سوزوندن، تصمیم گرفتم از زبون نینی برای بابای نینی نامه بنویسم و با جواب آزمایش کادو کنم و بهش بدم. کادو رو هم گذاشتم تو دست یه عروسک ناز نازی و گذاشتمش رو مبلی که بابایی لباسهاش رو میزاره روش. تا وقتی بابایی برسه خونه چندین بار بهش زنگ زدم و دل تو دلم نبود تا برسه خونه. یه کم خونه رو مرتب کردم و به سر و وضعم رسیدم تا اینکه بابایی زنگ خانه را به صدا درآورد. دویدم دم در و در را باز کردم. نیشم تا بناگوش باز بود. هنوز تو نیومده از دم در چشمش افتاد به نینی، اومد تو گفت این دیگه چیه! گفتم نینی برات کادو خریده. یهو ذوق زده شد انگار که ته دلش حس کرده بود، برقی تو چش...
29 آذر 1391

خبردار شدم...

بامداد روز یکشنبه، شانزدهم مهر به تهران رسیدیم که روز 28 پریم بود. تا شنبه ی آینده یعنی 22 مهر که 35 پری بود صبر کردم. صبح یواشکی یک بیبی چک گذاشتم، منفی بود. راستش یه هاله خیلیییییییییی کمرنگ رو دومی افتاده بود که در حد توهم بود. بیبی چک را انداختم تو سطل زباله و رفتم سراغ کارام. تو اینترنت یه سرچی کردم در مورد بیبی چک، دیدم یه عده تو نینی سایت همین هاله خیلییییییی کمرنگی که به سختی دیده میشد را دیده بودن و باردار بودن، یهو با خوندنش مو به تنم سیخ شد. دو ساعتی از صبح گذشته بود. رفتم سراغ سطل و بیبی چک را درآوردم، واااااااای خط دوم پررنگ شده بود بی اختیار اشک تو چشلم جمع شد و به گریه افتادم و سجده شکر به جا آوردم. قلبم به تپش...
6 آبان 1391

دعا در سفر

همچنان من بنده روسیاه به درگاه خداوند کریم دعا می کردم و خوبان و محبوبانش را واسطه قرار می دادم. خلاصه اینکه هر جا رفتیم بعد از دعا برای تعجیل در فرج امام زمان ارواحنا فداه و حاجات ملتمسین دعا، برای اومدن این نینی الهی هم دعا کردیم... کنار حرم اباعبدالله علیه السلام، حضرت ابوالفضل علیه السلام، برادر وفادار و عاشق اباعبدالله، طفلان مسلم، محمد بن مسلم و ابراهیم بن مسلم، میثم بن تمار، مسلم بن عقیل، هانی بن عروه، حرمین شریفین امام موسی کاظم و امام جواد علیه السلام و حرمین عسگریین و سید محمد بن هادی و ... انشاالله خدا این سفر پربرکت را روزی همه ی عاشقان بکند. ماجرای سید محمد بن هادی علیه السلام، فرزند امام هادی علیه السلام و برادر امام...
5 آبان 1391

وقتی نی نی الهی من اومد

سلام میخوام از لحظه ای بنویسم که عشقم موجودیت پیدا کرد. بعد از پنج ماه انتظار به لطف خدا و اهل بیت این هدیه الهی قرستاده شد. نمی دونم از کجا شروع کنم! از پستی و بلندی های این چند ماه بگم یا از اشک و لبخندهاش... بگذریم. صبح روز هفتم مهر سال 91 عازم سفر عتبات (کربلای معلّی) شدیم. قرار بود سه شب نجف، سه شب کربلا و یک شب کاظمین باشیم. سفر ما زمینی بود و یک روز در راه بودیم تا به مرز مهران رسیدیم و حدود ساعت 4 بعدازظهر هشتم مهر به شهر نجف رسیدیم و چشممان به هیبت و عظمت حرم مولا امیرالمؤمنین علیه السلام روشن شد. ساعت 6 قرار بود دسته جمعی به سمت حرم حرکت کنیم که پیاده حدود 3 الی 5 دقیقه راه بود. قصد نوشتن سفرنامه ندارم، برویم سر ا...
5 آبان 1391